منشی

استفاده از مطالب این وبلاگ با یا بدون ذکر منبع آزاد است

گیلان . خمام . مطب دکتر حمیدرضا علیزاده . تلفن ٠١٣٢۴٢٢٠٨٩٩ 

منشی من دختر سی وهفت هشت ساله ای کاس چوم (در لهجه گیلکی یعنی چشم آبی )

با چثه ای کوچک وقیافه ای مقبول بودکه حدود چهار سال بود که برای من کار می کرد

به حق باید گفت که تعدادی از مریضهای مطب من به خاطراخلاق خوب او بود .

خواستگاران یی شمار نوجوانی وجوانی را پدرو مادرش به بهانه های واهی والکی

این او دارد آن بو دارد ردکرده بودند .حالادراین اطراف کمتر پسر مجردی پیدا می شد

که هم سن و سال منشی من باشد و خواستگار او شود . قیافه اش جوان تر(حدود30سال)

نشان میداد ولی همان تک وتوک خواستگارهم که سن واقعی اش را می فهمیدند پاپس

 می کشیدند .  

                        ------------------------------

مدتی بود که هر هفته ای دوهفته ای پیرمرد 70_75 ساله ای که البته چست و پابک بود

بیمار مطب من شده بود که هربار علتی اورا به مطب من می کشاند .همیشه هم اصرار

 داشت دکتر دارو زیاد ننویس فقط یک دو تا آمپول کافیه . پس از 3-4 بار ویزیت

درمانده بودم که شکایت های اورا با کدام یافته کلینیکی یا پاراکلینیکی مطابقت دهم. و

به همین دلیل یک روز به او گفتم شما را به یکی از اساتیدم معرفی می کنم تا با اوهم

 مشورتی بکنید تا شاید راه مناسب تر درمان را پیشنهاد کنند. پیر مرد با تعارفات بسیار

 گفت: دکترجان منو جای دیگه پاس ندهید . یا همینجا من دردم چاره میشه یا...

به هر حال حدود یکسال هفته ای دوهفته ای یکبار پیرمرد خوش صحبت و خوش رو

3-4 ساعتی را در اتاق انتظار می نشست و نوبت خود را به بیماران دیگر می داد 

و تقریبا آخرین نفراتی بود که برای ویزیت به اتاق من می آمد 

                 ----------------------------------- 

یک هفته ای بعداز ازدواج منشی من با مرد مطلقه 4-43 ساله ای که شیفته او شده بود

وبا توجه به عدم نیاز مالی ودرخواست شوهرش از کار منشی مطب استعفا داد ومن منشی

جدیدیآورده بودم که متاهل و جوان تر بود پیرمرد دوباره به مطب من آمده بود از پنجره

دیدمش . سرزندگی او مرا به تعجب انداخت .در اتاق انتظار چند دقیقه پرس وجو کرد

 سپس بدون معاینه رفت . روز خلوتی بود از پنجره رفتنش را دیدم . پیرمرد زواردررفته 

و مغمومی که خستکی 100سال روی دوش او سنگینی می کرد .

               -----------------------------------

کم پیش می آید که اطلاعیه های روی درو دیوار را بخوانم اما آن روز که خواستم از

 عابر بانک سر کوچه مطب پول دریافت کنم اطلاعیه ای بالای آن چسبانده بودند 

توجهم را جلب کرد .مضمون:به مناسبت سومین روز درگذشت حاج قربان.......

مراسم ختمی در مسجد جامع خمام برگزار می گردد....

آخرین باری که پیرمردرا دیده بودمش یک هفته گذشته بود

 

 

/ 4 نظر / 28 بازدید
فرانک مجیدی

سلام آقای دکتر از لطفی که به من و علیرضا داشتید ممنونم. امیدوارم هر چه زودتر با ظاهری وردپرسی زیارتتان کنیم.

شهبازی

آقای دکترسلام درحال ولگردی شاید وب گردی تواینترنت بودم که تصادفی وبلاگ شمارو دیدم بسیارخوشحال شدم از مطالبش استفاده کردم از آنجایی که همیشه ازطرفداران شمابودم دردفاع از طرفداری خود با افتخار وبلاگ را به همکاران معرفی کردم به این امید که همیشه موفق وسربلند باشید.